بیوگرافی حکیم طوس ابوالقاسم فردوسی

بیوگرافی حکیم طوس ابوالقاسم فردوسی :

‌ زندگی نامه فردوسی :  «حکیم ابوالقاسم فردوسی» در سال ۳۲۹ هجری در روستای طابران«طبران» طوس به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود که ثروت و موقعیت قابل‌توجهی داشت. فردوسی در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش به دست می‌آورد، به کسی محتاج نبود؛ اما به‌تدریج، آن اموال را از دست داد و به تهیدستی گرفتار شد.
وی از همان زمان که به کسب علم و دانش می‌پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه‌مند شد و به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می‌ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر انداخت تا شاهنامه را به نظم درآورد. چنان‌که از گفته خود او  برمی‌آید، مدت‌ها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن نسخه اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرده است. او دراین‌باره می¬گويد:
 
 بسی رنج بردم بدین سال سی  
                        
 عجم زنده کردم بدین پارسی   
      
پی افکندم از نظم کاخی بلند   
                            
که از باد و باران نیابد گزند  

بناهای آباد گردد خراب   
                                    
ز باران و از تابش آفتاب   
 
فردوسی در سال ۳۷۰ یا ۳۷۱، به نظم درآوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار، هم خود او ثروت و دارایی قابل‌توجهی داشت و هم برخی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند، او را یاری می‌کردند. ولی به‌مرورزمان و پس از گذشت سال‌ها، درحالی‌که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد.

 اَلا ای برآورده چرخ بلند                
 چه داری به پیری مرا مستمند  
چو بودم جوان برترم داشتی          
به پیری مرا خوار بگذاشتی  
به‌جای عنانم عصا داد سال           
پراکنده شد مال و برگشت حال  

فردوسی نیز مانند بابک سعی در بازگشت آیین زرتشت و زبان پارسی به ایران داشت. با این تفاوت که فردوسی قصد داشت با قلمش به مردم یادآوری کند که چه بودند و حال چه شدند. او توانست با قلم و سرشت زیبای خود، زبان پارسی را به مردم بازگرداند، اما به دلیل برخی از شعرهایش، مورد خشم خلیفه وقت قرار گرفت. فردوسی و بابک تلاش بسیاری کردند تا به ایرانیان، هویت راستینشان را یادآور شوند. فردوسی تا حدودی موفق بود و توانست با شاهنامه، زبان پارسی را به ایران‌زمین بازگرداند، ولی بابک نتوانست به هدفش برسد.
برخلاف آنچه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را تنها به دلیل علاقه شخصی و حتی سال‌ها قبل از آن‌که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار، به‌تدریج ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاه بزرگی درآورد و با این تصور که سلطان محمود، قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی، به اشعار ستایش‌آمیز شاعران علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته‌اش بود، تشویق نکرد.
علت اینکه شاهنامه موردپسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. برخی گفته‌اند که به سبب بدگویی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی‌دینی متهم شد. در حقیقت، ایمان فردوسی به شیعه- که سلطان محمود آن را قبول نداشت- هم به این موضوع اضافه شد و ازاین‌رو، سلطان به او بی‌اعتنایی کرد.
برخی از شاعران دربار سلطان محمود نسبت به فردوسی حسادت ورزیده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود، پست و ناچیز جلوه داده بودند. به‌هرحال، سلطان محمود، شاهنامه را بی‌ارزش دانست و از رستم به زشتی یادکرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت :
«شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم؛ و اندر سپاه من، هزار مرد چون رستم هست».
فردوسی از این بی‌اعتنایی سلطان محمود برآشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، غزنین را ترک کرد و مدتی در شهرهای هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می‌رفت، تا آنکه سرانجام در زادگاه خود «طوس» درگذشت. فردوسی را در شهر «طوس» و در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، سلطان محمود از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود، پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجویی کنند. اما روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می‌آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می‌بردند. از فردوسی تنها یک دختر به‌جامانده بود که او نیز هدیه سلطان محمود را نپذیرفت.
جنازه فردوسی اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نیافت. منابع مختلف، علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس  دانسته‌اند.

زندگینامه و بیوگرافی حکیم فردوسی

زندگینامه و بیوگرافی حکیم فردوسی :

شاعر قدیم ایرانی (۳۲۹ –۴۱۱ هجری)
ویرایش : مریم فودازی

«حکیم ابوالقاسم فردوسی» در سال ۳۲۹ هجری در «طبران» طوس به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود که ثروت و موقعیت قابل توجهی داشت. فردوسی در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش به دست می آورد، به کسی محتاج نبود؛ اما بتدریج، آن اموال را از دست داد و به تهیدستی گرفتار شد.
وی از همان زمان که به کسب علم و دانش می پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه مند شد و به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر انداخت تا شاهنامه را به نظم در آورد. چنان که از گفته خود او  بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن نسخه اصلی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرده است. او در این باره می گوبد:
بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

فردوسی در سال ۳۷۰ یا ۳۷۱، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار، هم خود او ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم برخی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند، او را یاری می کردند. ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالها، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند          چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی                      به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال               پراکنده شد مال و برگشت حال

فردوسی نیز مانند بابک سعی در بازگشت آیین زرتشت و زبان پارسی به ایران داشت. با این تفاوت که فردوسی قصد داشت با قلمش به مردم یادآوری کند که چه بودند و حال چه شدند. او توانست با قلم و سرشت زیبای خود، زبان پارسی را به مردم بازگرداند، اما به دلیل برخی از شعرهایش، مورد خشم خلیفه وقت قرار گرفت. فردوسی و بابک تلاش بسیاری کردند تا به ایرانیان، هویت راستین شان را یادآور شوند. فردوسی تا حدودی موفق بود و توانست با شاهنامه، زبان پارسی را به ایران زمین بازگرداند، ولی بابک نتوانست به هدفش برسد.
بر خلاف آنچه که مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را تنها به دلیل علاقه شخصی و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار، بتدریج ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاه بزرگی درآورد و با این تصور که سلطان محمود، قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی، به اشعار ستایش آمیز شاعران علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود، تشویق نکرد.
علت اینکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. برخی گفته اند که به سبب بدگویی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی دینی متهم شد. در حقیقت، ایمان فردوسی به شیعه- که سلطان محمود آن را قبول نداشت- هم به این موضوع اضافه شد و از این رو، سلطان به او بی اعتنایی کرد.
برخی از شاعران دربار سلطان محمود نسبت به فردوسی حسادت ورزیده و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود، پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال، سلطان محمود، شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت :
«شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم؛ و اندر سپاه من، هزار مرد چون رستم هست».
فردوسی از این بی اعتنایی سلطان محمود برآشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، غزنین را ترک کرد و مدتی در شهرهای هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت، تا آنکه سرانجام در زادگاه خود «طوس» درگذشت. فردوسی را در شهر «طوس» و در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.
در تاریخ آمده است که چند سال بعد، سلطان محمود از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود، پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجویی کنند. اما روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند. از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود که او نیز هدیه سلطان محمود را نپذیرفت.
جنازه فردوسی اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نیافت. منابع مختلف، علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقاله نظامی عروضی) دانسته‌اند.
شاهنامه نه تنها بزرگترین و پرمایه ترین مجموعه شعر به جا مانده از عهد سامانی و غزنوی است، بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران باستان و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی به شمار می رود.
فردوسی طبع لطیفی داشت، سخنش از طعنه، هجو، دروغ و چاپلوسی به دور بود و تا جایی که می توانست از به کار بردن کلمه های غیر اخلاقی خودداری می کرد. او در وطن دوستی، سری پر شور داشت؛ از این رو، به داستانهای کهن و تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید و از تورانیان و رومیان و اعراب – به دلیل صدماتی که بر ایران وارد آورده بودند – نفرت داشت.

ویژگیهای هنری شاهنامه
شاهنامه نگاهبان راستین سنتهای ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بدون وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جا نمی ماند. فردوسی شاعری معتقد و مومن به ولایت معصومین علیهم ‌السلام بود و خود را بنده اهل بیت نبی و ستاینده خاک پای وصی می دانست و تاکید می کرد که:
گرت زین بد آید، گناه من است
چنین است و آیین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم

فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، دو فرهنگ ایران و اسلام را به بهترین شکل ممکن در هم آمیخت. اهمیت شاهنامه تنها در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبار نامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن، ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی ملتی کهن دارد؛ ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت در ستیز بوده است.
شاهنامه از حدود شصت هزار بیت تشکیل شده و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی است. شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند. جنگ کاوه و ضحاک ستمگر، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش با دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارد.
دیدگاه فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه پشتیبان خوبیها در برابر ستم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان به شمار می رود، همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد. زیبایی و شکوه ایران نیز آن را در معرض رنجها و سختیهای گوناگون قرار می دهد و از این رو، پهلوانانش با تمام توان به دفاع از هستی این کشور و ارزشهای ژرف انسانی مردمانش بر می خیزند و در این راه، جان خود را نیز فدا می کنند. برخی از پهلوانان شاهنامه، نمونه متعالی انسانهایی هستند که عمرشان را به تمامی در اختیار همنوعان خود قرار داده اند؛ پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند. شخصیتهای دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور، وجودشان آکنده از فتنه گری، بدخویی و تباهی است. آنها ماموران اهریمنند و قصد نابودی و تباهی در کار جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه ستیزی همیشگی با مرگ دارند و این ستیز، نه رویگردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج پارسایی؛ بلکه پهلوان در رویارویی و درگیری با خطرهای بزرگ، به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ دور می سازد.
بیشتر داستانهای شاهنامه، فانی بودن دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار رهنمون می سازد، با وجود این، آنجا که زمان بیان سخن عاشقانه می رسد، فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی خاص خود، موضوع را می پروراند.

تصویرسازی
تصویرسازی در شعر فردوسی جایگاه ویژه ای دارد. شاعر با تجسم رخدادها و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده، او را همراه با خود به متن حوادث می برد؛ گویی خواننده، داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است. تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی بیشتر توصیفهای طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی، موجب هماهنگی جزیی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستانها شده است. چند بیت زیر در توصیف آفتاب آمده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر
پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک
چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب
و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
چو خورشید تابنده شد ناپدید شب تیره بر چرخ لشگر کشید

موسیقی
موسیقی از عناصر اصلی شعر فردوسی به شمار می رود. انتخاب وزن متقارب[۱] که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند. فردوسی علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی، تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد. اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظه های طبیعت و زندگی، از دیگر ویژگیهای مهم شعر فردوسی است.
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس  هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ                              همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد      ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر                                 ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر  همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب                              سوی غرق دارند گفتی شتاب

سرچشمه داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود. این کتاب، چون به دستور «ابومنصور توسی» و با سرمایه او فراهم آمد، به «شاهنامه ابومنصوری» مشهور است و جزء تاریخ گذشته ایران به شمار می رود. اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود، در برخی از نسخه های خطی شاهنامه موجود است. علاوه بر این، یک شاهنامه منثور دیگر به نام «شاهنامه ابوالموید بلخی» نیز قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف شده است، اما چون به کلی از میان رفته، نمی توان درباره آن اظهار نظر کرد.
پس از این دوره، در قرن چهارم، شاعری به نام «دقیقی» به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را آغاز کرد. دقیقی، زرتشتی بود و در جوانی، اشعاری در مدح برخی از امیران چغانی و سامانی سرود و جوایز گرانبهایی دریافت کرد. وی به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ابومنصوری را – که به نثر بود- به نظم در آورد. دقیقی بیش از هزار بیت از این شاهنامه را نسروده بود که کشته شد (حدود ۳۶۷ یا ۳۶۹ ﻫ.ق) و فردوسی، استاد و همشهری دقیقی، کار ناتمام او را دنبال کرد. از این رو، می توان شاهنامه دقیقی را سرچشمه اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

بخشهای اصلی شاهنامه
موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم، از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا سرنگونی حکومت ساسانیان به دست اعراب است که به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.

دوره اساطیری
این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد، از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان به وجود آمد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن، در این دوره صورت می گیرد. در این عهد، بیشتر جنگها داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگترین مشکل این عصر بوده است (برخی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که همواره با آریاییهای مهاجم، جنگ و ستیز داشته اند).
در پایان این عهد، ضحاک، دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام، پس از هزار سال، فریدون به یاری کاوه آهنگر و با حمایت مردم، او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.

دوره پهلوانی
دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر و گرشاسب، به ترتیب، به تخت پادشاهی می نشینند. جنگ میان ایران و توران آغاز می شود. پادشاهان کیانی مانند کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد، دلاورانی مانند زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
سیاوش پسر کیکاووس، به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او، به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود. مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود «شغاد» از بین می رود و سیستان به دست «بهمن» پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد و با مرگ رستم، دوره پهلوانی به پایان می رسد.

دوره تاریخی
این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند. در این زمان، اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا یا همان داریوش سوم را می کشد و به جای او بر تخت می نشیند. پس از اسکندر، دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آنگاه، حمله عرب پیش آمده و با شکست ایرانیان، شاهنامه به پایان می رسد.
از زمان دفن فردوسی، آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور «میرزا عبدالوهاب خان شیرازی»، والی خراسان، محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب ‌رئیسش، «محمدعلی فروغی» و «سید حسن تقی‌زاده»، متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینه این کار از مردم (بدون استفاده از بودجه دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در سال ۱۳۱۳ افتتاح گردید. این آرامگاه به علت نشست، در سال ۱۳۴۳ دوباره تخریب و تا سال ۱۳۴۷ بازسازی شد.

لیست مشاهیر و مفاخر ایران و جهان (سری اول )

  برای اطلاع از بیوگرافی هر کدام از مشاهیر ذیل ، باید بر روی نامش کلیک کنید ؛

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الف :

اخـــــــــوان ثالث     ▣   ایـــــــــرج میرزا          اردلان سرفراز       ایرج جنتــــی عطایی

احـمد شاملو       افشـین یداللهی      احمـدرضا احمدی          ابوالقـاسم فردوسی  

اوحـدی مراغه ای        ابوســعید ابوالخیر        امیر خسرو دهلوی        اقبال لاهوری   

ابـــــن هیثم     ابو علــــــی سینا      امیـــن الله رشیـــــــدی           اسعـد گرگانی

اکبر اکسیر       ابوالمعالی نصرالله منشی        اکــبر عبـدی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ب :     

 بــزرگ علوی            بابا طاهر همدانی         بدرالدین جامی         بیـــــدل دهلوی   


 
بهمن بیگی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ :

پرویـــن اعتصامی     پروفسور هشـــترودی        پوریا پورســــرخ       پیر پالان دوز   

 پــــرتو بیضایی       پوریــای ولی         پژمان جمشیدی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ت :

تهمینه میلانی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ج :

جامـــــی         جلال آل احمد          جمشـــــــید مشایخی         جلیل صفر بیگی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ح :

حسن خراباتی       حســــن کیانور          حسیـــــــن منزوی         حسین پناهی   

حمید مصدق         حسین سپهری      حسین پرتو بیضایی      حافــــــــظ شیرازی  

حالیت ارگنج         حسین بهزاد      حـــــــــزین لاهیجی       حسین خواجه امیری   

حسن روحانی      حسن رشدیه

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خ :

خیام نیشابوری             خواجـــــوی کرمانی            خواجه حافظ شیرازی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

د :

دکتر علی شریعتی    دکتر حسن روحانی   داریوش اسد زاده   دردریان     

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ذ :

ذبیح اله منصوری

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ر :

رهی مــعیری                 رســول یونان         رشــحه          ریونه سوکه آکوتاگاوا

رضــــــــــا براهنی         رودکـــی            رضــــــی الدین آرتیمانی        رضا ناجی      

 ر - اعتمادی           رشحـــــه           رویــا زریـــــــن           ریزعلـــــــــی حاجوی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ز :

زویا پیرزاد       زکریای رازی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
س :

سهراب سپهری      سیروس اســـدی     سلمان هراتی       سیــــــــمین بهبهانی  

سیدحسن حسینی    سلمان ســـــــاوجی    سید علی صالحی    سعدی شیرازی   

سید مهدی موسوی         سیف فرغانی         سلیـــــم موذن زاده    سنایی غزنوی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ش :

شــــهریار     شفـــیعی کدکنی       شمــــس لنگرودی       شهاب الدین سهروردی  

شاه نعـمت الله ولی     شیـخ بهایی       شاه اسماعیل خطــایی     شمـس تبـریزی

  شیما شهســواران احمدی    شیخ عباس قمی   

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ص :

صادق چوبک               صـادق هدایت                صائب تبریزی           صادق نائبی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ع :

عمران صلاحی         عاصـــــم اردبیلی       علی شــــریعتی          عبیـــد زاکانی

عـــــراقـــی          علی حاتـــــــمی          عــــزت الله انتظـــامی         عنصــــــری

عبدالرحمن جامی       عرفـــــی شیرازی       علیرضا عــــطاران      عبــــــاس قمی

علی شریعتمداری      علی اکبر دهــخدا       عبدالجبار کاکایی     عباس صبوحی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

لطفا بقیه اسامی را در سری دوم جستجو کنید :

 

برای دیدن ســــری دوم  روی عبارت سری دوم  کلیک کن .

 

 

 

لیست مشاهیر و مفاخر ایران و جهان (سری دوم )

 

بقیه لیست مشاهیر و مفاخر :

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غ :

غلامحسین ساعدی         غلامــــرضا تختی

  ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------              

 

 ف :

 

 فاضل نظری            فروغ فرخزاد           فریدون مشیری         فروغی بسطامی

فیـــــض کاشانی      فردوسی  طوسی        فایز دشتـــی     فرخـی سیستانی    

فهیمه رحیمی           فرج الله سلحشور

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ق :

قاآنی

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ک :

کیوان شاهبداغی          کاظم بهمـنی          کارو دردریان         کریمـی مراغه ای

کریم فکــــور        کامبیز صدیقی کسمایی       کسایی مروزی       کاپیتان شهبازی

کیارنگ اعلایی 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میم :

معینی کرمانشاهی      ملک اشعرای بهار       محمدرضا ترکی       محمد علی رستمی
 
مهدی سهیلی               مریم حیدر زاده         محمد قهرمان          محمد علی بهمنی

محمد علی سپانلو       محمد حسین بهرامیان      مشیری    محمدباقر خلخالی

مهــــدی فرجی        مسعود اصغر پور     محمد علی ناصح     مشفق کاشانی 
 
محمود شبستری          منوچهری دامغانی     مرتضی مطهری    مرادی کرمانی

ملا صــدرا        مـــــــولانا        محـــمود حسابی         ملا هــــــــادی سبزواری       

محتشم کاشانی        محمود فرشچیان     مصطفی رحماندوست      موذن زاده 

مصطفی رحماندوست     محمد تقی جعفری     محمد علی جمال زاده     منظوری

محمدرضا شجریان      منوچهر نوذری       مرتـــضی احمدی        مهـــستی گنجوی 

محمدصادق نائبی    محمد جواد ظریف    محمد علی کشاورز     محمود دولت آبادی

 میلاد عرفان پور

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ن 

نجمــــــه زارع       نغمه مستشارنظامی      نادر نادرپور         نیما یوشیـــــج

نعمت الله ولی      ناصر منــــظوری     ناصــــــــر حــجازی        نصرالله منشی

ناصر عبداللهی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 هـ :

 هوشنگ ابتهاج      هلالی جغتایی        هوشنگ گلشیری        هوشنگ شهبازی

هوشنگ مرادی کرمانی         هاتف اصفهانی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و :

وحشی بافقی         وصـــــال میانه ای

_________________________________________________________________

ی :

یوسف میرشکاک         یوسف کرمی


  ........................................  

بیوگرافی حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حَزین و معروف به شیخ علی حزین در سال ۱۱۰۳ قمری در اصفهان زاده شد. او از تبار زاهدی‌ها و نوادگان شیخ زاهد گیلانی است. از استادان حزین می‌توان به امیر سید حسین طالقانی اشاره کرد. او جهانگرد و همچنین دانشمندی جانورشناس بود.

حزین لاهیجی از ترس نادرشاه به هندوستان رفت و تا پایان در هند زندگی کرد. سکونت محمدعلی حزین لاهیجی در نوزده سال آخر زندگی خود در بنارس گذراند .

بیوگرافی و زندگی نامه ی صائب تبریزی

 

میرزا محمّدعلی صائب تبریزی (زادهٔ ۱۰۰۰ هجری/۱۵۹۲ میلادی تبریز درگذشتهٔ ۷–۱۰۸۶ هجری/۱۶۷۶ میلادی اصفهان) بزرگ‌ترین غزل‌سرای سده یازدهم هجری و نامدارترین شاعر زمان صفویه است.

 

شاه عباس صفوی،برای پیشرفت اصفهان،تعدادی از بازرگانان تبریزی را به  اصفهان دعوت کرد و برای آنان دراصفهان کویی ساخت.یکی از این بازرگانان،شخصی بود به نام عبدالرحیم،که مال و منال فراوانی داشت که از بازرگانان سرشناس و معتمد بود.کمی پیش یا پساز سال ١٠١٠ ه.ق بود که عبدالرحیم،صاحب فرزندی شد که او را محمد علی نام نهاد.در این زمان در سرزمین پارس،ملاصدرا و میرداماد در قید حیات بودند و اندیشه های فلسفی خود را گسترش می دادند.،در شبه قاره ی هند،فیضی دکنی،شاعر پارسی زبان آن دیار،چند سالی بود که روی در نقاب خاک کشیده بود،در مغرب زمین نیز شکسپیر،آخرین سال های عمر خود را سپری می کرد و گالیله نیز،تازه شروع به نظریه پردازی کرده بود.

کس نمی داند که صائب در تبریز پای در عرصه ی خاک نهاد یا در اصفهان؟،اما همین را مطمئن هستیم که اصالتا  تبریزی است.

ملک شاه حسین سیستانی،نگارنده ی"تذکره ی خیر البیان"گفته:((اصل صائب از دارالسلطنه ی تبریز است...از آذربایجان به عراق آمده و اکثر اوقات در اصفهان است)).

زنده یاد امیری فیروزکوهی،در مورد زادگاه صائب اینگونه نگاشته:((مولد ایشان تبریز است...)).

در این بین باید سخن خود شاعر را قبول کنیم.صائب میگوید:

صائب از خاک پاک تبریز است

هست سعدی گر از گل شیراز

 

 خانواده ی صائب،از مشاهیر تبریز و از اعقاب شمس الدین محمد مغربی،شاعر سده ی هشتم هجری بوده اند.عموی صائب،شمس الدین محمد تبریزی است که از اساتید خط در دوره ی صفوی است و صائب،خوشنویسی را از او آموخت. کودکی و جوانی صائب،در زمان حکومت شاه عباس اول در اصفهان سپری شد.در همین شهر درس خواند و در همین شهر بود که به شاعری شهرت یافت.از استادان صائب در اصفهان،می توان به رکنای مسیح کاشی اشاره کرد که شاعر و پزشکی سرشناس در اصفهان بوده است..از جوانی صائب اطلاع زیادی در دست نیست جز اینکه به علت ثروت،زندگانی راحتی داشته ،به شهرهای مختلف سفر کرده،به خانه ی خدا مشرف شده و براساس مدارکی،از امپراتوری عثمانی بازدیدی کرده.در سالهای پایانی عمر شاه عباس،صائب در اصفهان بوده و مورد توجه شاه عباس قرار می گیرد.

در این زمان،صائب تصمیم سفر به افغانستان می گیرد.در این سفر،صائب از راه هرات وارد کابل می شود.ظفرخان احسن-درگذشته به سال١٠٦٥ ه.ق-فرمانروای کابل بود.او خود  شاعر بود و احسن تخلص می کرد.زمانی که صائب به او پیوست-١٠٣٤ه.ق-هر دو مجذوب یکدیگر شدند.به طوریکه بیشتر ساعات را با یکدیگر می گذراندند.زمانی که ماموریت ظفرخان در کابل به پایان رسید،او و صائب راهی اکبرآباد-که از شهرهای هند بود-شدند و صائب را بهشاه جهان معرفی کرد.شاه جهان حکومت کشمیر را به ظفرخان داد و صائب نیز با ظفرخان راهی کشمیر شد.در زمان اقامت صائب در هند،که حدود هشت سالطول کشید-رابطه ی صائب و ظفرخان رابطه ای دوستانه بوده نه رابطه ی شاعر و ممدوح.از اشعار صائب،چنین برداشت می شود که ظفرخان مایل نبوده صائب او را ترک کند و به زحمت اجازه داده بود که صائب یک یا دوسالی،هند را به مقصد اصفهان،برای دیدار با اقوام و آشنایان ترک کند.در سال ١٠٣٩ه.ق،عبدالرحیم خان،پدر صائب،به هند آمد تا صائب را برای همیشه به اصفهان بیاورد،لیکن ظفرخان اجازه ی بازگشت را نداد.تا اینکه صائب،3 سال بعد_١٠٤٢ ه.ق-به اصفهان بازگشت و از آن زمان به بعد هیچگاه به هند سفر نکرد،هرچند که ازامتیازات دربار هند بهره مند بود.

زمانی که صائب وارد اصفهان شد،شاه عباس،از دنیا رفته بود و قدرت صفویان در حال افول.اما شعر و هنر همچنان جریان داشت.قهوه خانه ها از مهم ترین مکان هایی بودند که همچنان مباحث ادبی در آن جا بحث و بسط می یافت.در این قهوه خانه ها،علاوه بر شاعران،نقاشان،سوداگران،بزرگان دربار و سران قزلباش و حتی شاهان و شاهزادگان نیز حضور می یافتند.در این قهوه خانه ها،افراد با یکدیگر بحث های ادبی می کردند،اشعار خود را می خواندند،بداهه سرایی می کردند و گاهی نیز،شعری از گذشتگان را می خواندند و  سپس از آن استقبال می کردند.تصور کنید که صائب،مردی چهل و چند ساله،با قدی بلند و لاغر اندام و چهره ای سیه فام،که بزرگترین شاعر قرن بوده،وقتی وارد قهوه خانه می شده،مجلسیان چه شور و شوقی به پا می کرده اند؟صائب جمع قهوه خانه را چنین توصیف کرده است:

 

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند    

ز جوش فکر می ارغوان یکدگرند

زنند بر سر هم،گل ز مصرع رنگین    

 ز فکر تازه،گل بوستان یکدگرند

 

صائب در زمان شاه عباس دوم،لقب ملک الشعرایی یافت و از این زمان تا مدت ٢٥ سال در دربار ایران و بین شاعران هند و عثمانی زبانزد گشت.به طوریکه درباریون عثمانی و هندی،اشعار صائب را از درباریون صفوی طلب می کردند.زمانی که سن صائب حدود ٦٥ سال بود،به سال ١٠٧٧ ه.ق،شاه بعدی صفوی،یعنی شاه سلیمان، به او بی مهر می شود و او دربار را ترک می کند.در این زمان صائب در باغی که برای خود ساخته بود اقامت گزید و شاعران و دوستان او از همه ی نقاط به دیدارش می آمدند.سرانجام در حالی که صائب،سنش از هشتاد گذشته بود،به سال ١٠٨١ یا به قولی ١٠٨٦ در همان باغش دیده از جهان فرو بست.در قرن های اخیر قبرش از نظرها پنهان بود تا اینکه در سال ١٣٤٠ ش،از زیر توده ای خاک بیرون آمد.

 

بیتی که در آن صائب به سن خود اشاره می کند :

دو اربعین بسر آمد ز زندگانی من 

هنوز در خم گردون شراب نیم رسم 

 
آرامگاه
 
آرامگاه صائب تبریزی
 

آرامگاه وی در باغ شخصی او به نام باغ تکیه در کنار نهـر نیاصرم در خیابـان صائب اصفهان قرار دارد و معماری آن با توجه به زمان حیاتش، از معماری دوران صفویه الهام گرفته است. آرامگاه او در سال ۱۳۴۶ ش به شکل امروزی درآمد. بنای مزبور ایوانی زیبا به طول ۱۴/۲۰ متر و عرض ۶ و ارتفاع ٨ مـ‌تر دارد و حدود ٢ متر از سطح باغ بلند‌تر ساخته شده است که ده پله سنگی سراسری دارد. بر روی سر ستونهای ایوان زیبـا، قوسهای جناغی قرار گرفته‌اند و زیر سقف با طرح شطرنجی آینه کاری شده اسـت. جبهـه شـرقی و غربـی ایوان دارای دو دهنه، یک ستون و دو قوس می‌باشند.

سنگ مزار عبارت از یک قطعه سنگ مرمر یکپارچهٔ یزدی اسـت که سنگ مزار قدیمی را در وسط آنجا داده‌اند. سنگ اصلی مزار به دو نیم شده و دارای کتیبه‌ای شامل یک مطلع و یک غزل از صائب به خط» محمد صالح اصفهانی خوشنویس مشهور صفوی است:

محو کی از صفحه دل‌ها شود آثار من                                         من‌‌ همان ذوقم که می‌یابند در گفتار من

تاریخ سنگ قبر چنین است:
تحریراً فی شهر جمادی الاول سنه ۱۰۸۷ فقیر محمد صالح . در مقابل ایـوان آرامگاه، حوض و آب نمای بزرگی نظیر حوض عمارت چهلستون ایجاد شده و در بالای قبر صائب سه قبر دیگر متعلق به فرزندانش و نوه فاضل او به سال‌های ۱۱۴۰ ق و ۱۱۴۹ ق و ۱۱۴۱ ق وجود دارد.
 

آثار صائب

او از پرکارترین شاعران زبان پارسی است.برخی تعداد ابیات او را به شکل مبالغه آمیز دویست تا سیصد هزار دانسته اند.اما ادبایی چون محمد قهرمان،امیری فیروزکوهی و ... اشعار او را هفتاد و چهار هزار دانسته اند.خود صائب از اشعار خود گزیده ای ترتیب داده بود.به این صورت که اشعاری را که پخته می دانست و شعری غیر از این اشعار را شایسته ی انتشار نمی دانست.یکی از این نسخه ها که صائب خود منتشر کرده بود،حدود سی و شش هزار بیت دارد که هم اکنون در کتابخانه ی دیوان هند(ایندیانا آفیس)نگه داری می شود.بیشتر اشعار صائب غزل است.او مثنوی و قصیده نیز سروده است اما غزل او اعتبار بیشتری دارد.صائب چند شعر به زبان آذری نیز دارد.به علاوه نوشته ای در مورد"قلیان"به شکل نثر،از او موجود است.

 

مذهب صائب

اُدبایی چون"آزاد بلگرامی"و" صاحب تذکره ی گلشن صبح"، در نهایت شگفتی،صائب را سُنی دانسته اند،اما شبلی نعمانی او را اهل تشیع دانسته است. به طور یقین می توان گفت که صائب شیعه ی اثنی عشری بوده است.شیعه بودن صائب نه تنها از مجموع اشعارش،بلکه از تقرب او به سلاطین صفوی و علمای فاضل شیعه،پیداست.به علاوه،صائب سفرهایی به حرمین شریفین و مشهد مقدس داشته است.هم چنین عده ای علت سفر صائب به خارج از ایران-کابل و هندوستان-را ناشی از نارضایتی از مذهب تشیع دانسته اند که این موضوع کاملا نادرست است.چون که به فرض،صائب سُنی بوده،پس دلیلی نداشته است که پس از مدتی،دوباره به ایران بازگردد و در زمان شاه عباس دوم،یعنی پادشاه سرزمینی که مذهب شیعه در آن رسمی است،عنوان ملک الشعرایی یابد.پس بازگشت صائب مشخص می کند که تشیع یا تسنن،در خروج و ورود صائب  به ایران،دخالتی نداشته است.صائب در دیوانش به شکلی کاملآ واضح،شیعه بودن خود را بیان می کند و عجب که آزاد بلگرامی و صاحب تذکره ی صبح گلشن،او را اهل سنت دانسته اند.به طور مثال،صائب در قصیده ای در باب فتح قندهار گفته:

 

در هند گشت خطبه ی اثنی عشر بلند

شد کامل العیار،زَر از نام هشت و چار

 

نمونه ای دیگر:

دشتی که بود چون جگر تشنه ی حسین

داغ بهار خلد شد و رشک لاله زار

 

نمونه ی دیگر:

آب مروت از قدح هیچ کس مجوی

خود را حسین و روی زمین کربلا شناس

 

نمونه ی دیگر:

ای کوثر مروت هر چند با حسین

سنگ دلی نمود فرات ستیزکار

 

نمونه ای دیگر:

مظهر انوار ربانی،حسین بن علی

آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست.

موافقان و مخالفان سبک و شیوه صائب 

 

 صائب به دلیل آنکه بنیان گزار شیوه ای نو در شعر سنتی پارسی بود،موافقان و مخالفان فراوانی داشت.زمانی که صائب در قید حیات بود،القاب فراوانی داشت،از جمله:سر دفتر دانایان،امام غزل طرازان و علامه ی سخن پردازان،سرآمد مستعدان عصر،ابر مَطیر گهریزی،اَکمِل شاعران،رابع رسل الثلاثه(چهارمین پیغمبرانِ سه گانه ی عالم شعر)،یگانه ی زمان،شهریار اقالیم سخندانی و ... .

یک قرن پس از مرگ صائب،یکی از نخستین کسانی که عَلَم مخالفت با صائب را برافراشت،حزین لاهیجی(١١٠٣-١١٨١ ه.ق) بود.او در مورد شعر صائب و همینطور سبک شعری صائب یعنی سبک هندی(اصفهانی)اینگونه گفته:((مصرع خود غلط،مضمون غلط،انشا غلط)).

سپس آذر بیگدلی(١٢١٥-١٢٨٨ه.ق)،صائب را" به وجود آورنده ی طریقه ی جدیده ی ناپسنده"دانسته است.

اما عجیب تر از همه اینکه محمد تقی بهار نیز در صفوف مخالفان صائب و سبک شاعری او قرار گرفت.محمد تقی بهار گفته:

 

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود

لیکن او را ضعف بی‌اندازه بود

سست و بی‌شیرازه بود

فکرها سست و تخیل‌ها عجیب

شعر پرمضمون ولی نادلفریب

 

با این همه،محمدتقی بهار در کتاب"سبک شناسی"، داوری ملایمتری دارد.او در این کتاب  آورده:

((در زمان صفوی،شعر قدری نامرغوب شد،ولی نه چنان است که شهرت دارد،بلکه شعرایی مانند فغانی،هلالی استرآبادی...طالب آملی و صائب تبریزی و...پیدا شدند که امروز ایران از داشتن نظیر هر یک محروم است)).

 

شاعرانی که در دوره ی اخیر از طرفداران صائب بوده اند و تلاش کردند تا غبار از چهره ی این سبک برود،عبارتند از:

سید کریم امیری فیروزکوهی، محمد حسن معیری(رهی معیری)، حیدر علی کمالی، محمدعلی تربیت، زین العابدین موتمن، دکتر حسن سادات ناصری، دکتر محمد امین ریاحی، دکتر پرویز ناتل خانلری، دکتر عبدالحسین زرین کوب، احمد گلچین معانی، محمد قهرمان و ... .

 

نمونه غزل ترکی

مین دل محزونیله بیر تازه قربانیز هله

زخم تیر غمزه مستینله بیجانیز هله

اولمادان غم چکمه ریز دور زمانیندان سنین

ناله و آه ائتمه ده دل ایندی حیرانیز هله

لطف ائدرسن، گر چه سن اغیاره هر دم دوستیم

روز و شب بیز فرقتینله زار و نالانیز هله

عید وصلینه مشرف اولمادان اغیار دون

دستینی بوس ائیله دیک بیز اونلا شادانیز هله

دام دوزخ ایچره اغیار اولماسین اصلاً خلاص

صائبا بیز جنت دلداره مهمانیز هله

بیوگرافی و زندگی نامه عرفی شیرازی

مولانا محمد بن خواجه زین‌الدین علی بن جمال‌الدین شیرازی ملقب به جمال‌الدین و متخلص به عرفی از مشاهیر و شعرای شیراز در قرن دهم هجری است. وی در سال ۹۶۳ هجری قمری متولد شد. در زادگاهش به تحصیل علم و دانش پرداخته و به قدر توان در موسیقى و خط نسخ مهارت بدست آورد. از جوانى به سرودن شعر تمایل داشت، دیرى نپایید که در شیراز شهرت یافت و به محافل ادبى آن شهر راه پیدا کرد. در اوان جوانى از راه دریا به هندوستان مهاجرت کرد و با فیضى دکنى برخورد کرد و مصاحبت وى را اختیار نمود و سپس توسط وى با حکیم مسیح‌الدین ابوالفتح گیلانى آشنا شد و در قصیده‌اى مدح او را گفت. ابوالفتح گیلانى نیز او را به عبدالرحیم خانخانان، سهپسالار ادب‌پرور جلال‌الدین اکبرشاه، معرفى کرد و از آنجا در سلک مداحان ویژه اکبرشاه در لاهور درآمد. عرفى همچنان در لاهور به سر برد تا در سال ۹۹۹ هجری قمری در سن سی و شش سالگی درگذشت. پس از چندى پیکرش را به نجف منتقل کردند. شهرت او در قصیده‌سازى و از سخنسرایان بنام سبک هندی است. عرفى در قالبهاى دیگر شعر نیز طبع‌آزمایى کرده اما مهارت او در قصیده دیگر سروده‌هاى وى را تحت‌الشعاع قرار داده است. «کلیات» اشعار عرفى مشتمل بر چهارده هزار بیت شامل قصیده و رباعى و مثنوى و قطعه است. جمال‌الدین دو مثنوى به نامهاى «مجمع الابکار» و «فرهاد و شیرین» و رساله‌اى به نثر درباره تصوف به نام «نفسیه» نیز نگاشته است.

بیوگرافی و زندگی نامه فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی معروف به فرخی سیستانی از غلامان امیرخلف بانو آخرین امیر صفاری بود. علی بن جولوغ، از سر ناچاری شعری در قالب قصیده سرود و آن را « با کاروان حله» نام نهاد؛ و شعر را به عمید اسعد چغانی وزیر امیر صفاری تقدیم کرد. معروف است که روز بعد علی بن جولوغ قصیده‌ای به نام «داغگاه» ساخت و آن را برای امیر صفاری خواند. امیر صفاری، چهل کره اسب را به علی بن جولوغ هدیه کرد و او را از نزدیکان دربارش قرار داد. محمود غزنوی او را به ملک الشعرایی دربار منصوب کرد. پس از مرگ محمود در سال ۴۲۱ هجری قمری، فرخی به دربار سلطان مسعود غزنوی روی آورد و تا پایان عمر به ستایش این امیر غزنوی مشغول بود. فرخی در سال ۴۲۹ هجری قمری در سنین جوانی در غزنه درگذشت.

بیوگرافی فخرالدین اسعد گرگانی

 

فخرالدین اسعد گرگانی شاعر و داستانسرای ایرانی نیمه نخست سده پنجم هجری است.

وی معاصر طغرل سلجوقی بود. وی با علوم دینی و حکمی آشنا و بر مذهب “اعتزال” بود.

پیش کشیده شدن حدیث ویس و رامین بین او و عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان،

موجب شد که فخرالدین آن داستان را به نظم درآورد. این داستان از زبان پهلوی به فارسی

درآمده و تأثیر زبان پهلوی بر شاعر در این منظومه باعث شده که صورت اصل و کهنه بسیاری

از لغات را در کتاب خویش حفظ کند و علاوه بر آن سادگی و بی‌پیرایگی نثر پهلوی شعر وی را

بسیار روان و ساده و بی‌تکلف سازد. از این شاعر به جز “ویس و رامین” و چند بیت پراکنده اثر

دیگری در دست نیست. وفات وی پس از سال ۴۴۶ هجری قمری و گویا در اواخر عهد طغرل

اتفاق افتاده است.

 

نمونه اشعار فخرالدین اسعد گرگانی ؛


کنون گویم ثناهاى پیمبر
که ما را سوى یزدانست رهبر
چو گمراهى ز گیتى سر بر آورد
شب بى دانشى سایه بگسترد
بیامد دیو و دام کفر بنهاد
همه گیتى بدان دام اندر افتاد
ز غمرى هر کسى چون گاو و خر بود
همه چشمى و گوشى کور و کر بود
یکى ناقوس در دست و چلیپا
یکى آتش پرست و زند و استا
یکى بت را خداى خویش کرده
یکى خورشید و مه را سجده برده
گرفته هر یکى راه نگونسار
که آن ره را به دوزخ بوده هنجار
به فصل خویش یزدان رحمت آورد
ز رحمت نور در گیتى بگسترد
بر آمد آفتاب راست گویان
خجسته رهنماى راه جویان
چراغ دین ابوالقاسم محمد
رسول خاتم و یاسین و احمد
به پاکى سید فرزند آدم
به نیکى رهنماى خلق عالم
خدا از آفرینش آفریدش
ز پاکان و گزینان بر گزیدش
نبوت را بدو داده دو برهان
یکى فرقان و دیگر تیغ بران
سخن گویان از ان خیره بماندند
هنر جویان بدین جان برفشاندند
کجا در عصر او مردم که بودند
فصاحت با شجاعت مى ننودند
بجو در شعرها گفتار ایشان
ببین در نامها کردار ایشان
سخن شان در فصاحت آبدارست
هنرشان در شجاعت بیشمارست
چنان قومى بدان کردار و گفتار
زبان شان در نثار و تیغ خونبار
چو بشنیدند فرقان از پیمبر
بدیدندش به جنگ بدر و خیبر
بدانستند کان هر دو خداییست
پذیرفتنش جان را روشناییست
سران ناکام سر بر خط نهادند
دوال از بند گیتى بر گشادند
ز چنگ دیو بد گوهر برستند
بتان مکه را در هم شکستند
به نور دین ز دوده گشت ظلمت
وز ابر حق فرو بارید رحمت
بشد کیش بت آمد دین یزدان
زمین کفر بستد تیغ ایمان
سپاس و شکر ایزد چون گزاریم
مگر جان را به شکر او سپاریم
بدین دین همایون کاو به ما داد
بدین رهبر که بهر ما فرستاد
رسول آمد رسالتها رسانید
جهانى را ز خشم او رهانید
چه بخشاینده و مشفق خداییست
چه نیکو کار و چه رحمت نماییست
که بر بیچارگى ما ببخضود
رسولى داد و راه نیک بننود
پذیرفتیم وى را به خدایى
رسولش را به صدق و رهنمایى
نه با وى دیگرى انبار گیریم
نه جز گفتار او چیزى پذیریم
به دنیى و به عقبى روى با اوست
بجز اومان ندارد هیچ کس دوست
اگر شمشیر بارد بر سر ما
جزین دینى نباید در خور ما
نگه داریم دین تا روح داریم
به یزدان روح و دین با هم سپاریم
خدایا آنچه بر ما بود کردیم
تن و جان را به فرمانت سپردیم
ز پیغمبر پذیرفتیم دینت
بیفزودیم شکر و آفرینت
و لیکن این تن ما تو سرشتى
قصاى خویش بر ما تو نوشتى
گرایدون کز تن ما گاه گاهى
پدید آید خطایى یاگناهى
مزن کردار ما را بر سر ما
مکن پاداش ما را در خور ما
که ما بیچارگان تو خداییم
همیدون ز امتان مصطفاییم
ار چه با گناه بى شماریم
به فصل و رحمت امیدواریم
ترا حوانیم و شاید گر بخوانیم
که ما ره جز به در گاهت ندانیم
کریمان مر صعیفان را نرانند
بحاصه چون به زاریشان بخوانند
کریمى تو بخوان ما را به در گاه
چو خوانیمت به زارى گاه و بیگاه
صعیفانیم شاید گر بخوانى
گنهکاریم شاید گر نرانى
ز تو نشگفت فصل و بردبارى
چنان کز ما جفا و زشتکارى
ترا احسان و رحمت بیکرانست
شفیع ما همیدون مهربانست
چو پیش رحمت آید محمد
امید ما ز فصلت کى شود رد

بیوگرافی عبدالرحمن جامی

 

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال 817 هجری قمری

در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد . وی بعدها همراه پدرش به سمرقند وهرات رفت و در آن

دیار به کسب علم و ادب پرداخت . سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد .

او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وربر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت . او در

محرم 898 هجری قمری وفات یافت و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد . از جامی

بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است . معروفترین آثار او عبارت از

هفت مثنوی به نام هفت اورنگ است .