استاد شهریار : عروس باغ و بهارم به خواب دوش آمد

استاد شهریار :

عروس باغ و بهارم به خواب دوش آمد
که بانگ بلبلم از نیمه شب به گوش آمد

سحر به بوی گلم دیده باز شد کز در
به عشوه دختر خندان گلفروش آمد

به شادباش بهارم شکوفه بر سر ریخت
کز این شکفتن گل نیش رفت و نوش آمد

به نقش پیرهن پرنیان بشارت داد
که کوه و بیشه و صحرا پرند پوش آمد

شقایق افسر و سوسن سپاه جاویدان
چمن کتیبه یی از نقش داریوش آمد

سپیده دم به چمن شو که از دم اسحار
جوانه های بهاری به جنب و جوش آمد

چنین غنچۀ گل با ترانۀ بلبل
گشود چشم و ز خواب عدم به هوش آمد

به شاخسار خم و قمریان دستانساز
درخت چنگ شد و چنگ در خروش آمد

چو عشق حلقه به در زد سری بنه بر خاک
به شکر آنکه شُد اهریمن و سروش آمد

خوشم که از دلِ ابرِ غم آفتاب وطن
برون به کوری چشم وطن فروش آمد

به هوش باش و مزن خیمه از وطن بیرون
که شهریار زد و خانمان به دوش آمد

شهریار

شعری زیبا از شهریار

چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم
خون کند خاطر من خاطره عهد قدیم

چه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگر
دل بشکسته عاشق ننوازد به نسیم

آن دل بازتر از دست کریمم یارب
چون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیم

عهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدر
بارم از دیده به دامان همه درهای یتیم

یاد بگذشته چو آن دور نمای وطن است
که شود برافق شام غریبان ترسیم

یا به آهو روشان انس وصفا ده یارب
یا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیم

سیم و زر شد محک تجربه گوهر مرد
که سیه باد بدین تجربه روی زر و سیم

دردناک است که در دام شغال افتد شیر
یا که محتاج فرومایه شود مرد کریم

نشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغن
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”

دولت همت سلطان قناعت خواهم
تا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیم

هم از الطاف همایون تو خواهم یارب
در بلایای تو توفیق رضا و تسلیم

نقص در معرفت ماست نگارا ور نه
نیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیم

شهریارا به تو غم الفت دیرین دارد
محترم دار به جان صحبت یاران قدیم

شهریار

سید محمد حسین شهریار :  ندار عشق

سید محمد حسین شهریار :

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

دگر قمار محبت نمی برد دل من

که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو میرسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر گذارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

به لاله های چمن چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست