شعری به مناسبت هفته معلم

ما در کلاس درس وفا پا گذاشتیم
صدها گل ستاره شکوفا گذاشتیم

جاری شدیم تا به میان کویرها
ذهن زلال و آبی دریا گذاشتیم

ایثار و عشق و عاطفه و شور زندگی
پیوسته در جهان به تماشا گذاشتیم

هر جا که چون نسیم ، گذر کرده ایم ما
لبخند مهر بر لب گلها گذاشتیم

سهم دل شکسته ی ما عشق بود و زندگی
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

تخته سیاه شاهد موی سفیدمان
پنهان حکایتی که هویدا گذاشتیم

اول بنا نبود که سوزند عاشقان
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

نشناخت کس مقام معلم به جز خدا
ما آجر کار خویش به او وا گذاشتیم

رفتیم و در کلاس محبت به یادگار
تنها دلی شکسته ز خود جا گذاشتیم

ما بی وصال ساحل شط دم نمی زنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم
" وصال میانه ای "محمدعلی رستمی

محمد علی رستمی / شعر دنیا

نمی دانم چرا دیگر من از دنیا نمی ترسم

گمانم رو شده دستش از این زیبا نمی ترسم

 

حقیقت می برد آیا و یا غرق مجازم من

که از افکار هول انگیزِ بی پروا نمی ترسم

 

در اینجا بس که رنجیدم فرو رفتم به تنهایی

نه از نوکر ، نه از کلفت ، نه از آقا نمی ترسم

 

از اینجا کشتی بی بادبانم می برد من را

نه دیگر هرگز از درجا زدن یک جا نمی ترسم

 

سیاهی می رود من هم امیدی بر سحر دارم

دوباره مدعی هستم من از فردا نمی ترسم

 

ز بس زخمم زده خنجر و یا چشمان ویرانگر

نه از دشنه نه از ویرانگر شهلا نمی ترسم

 

بیا در فرصتی دیگر کمی با من مدارا کن

که اینجا فرصتی آمد شدم بینا نمی ترسم

 

"وصالت" را طلب کردم جوابم را چنان دادی

که دیگر هرگز از پنهانی و پیدا نمی ترسم

 

از : محمدعلی رستمی (وصال میانه ای)

وصال میانه ای / امشب کنارت سهل و آسان گریه کردم

دیشب نبودی من هراسان گریه کردم

امشب کنارت سهل و آسان گریه کردم

 

خندیدی امّا در دلت آشفتگی بود

محو نگاهت وه چه نالان گریه کردم

 

نوری طلعلع می زد از رویای پنهان

من هم برای قهر دوران گریه کردم

 

گفتی زمستانی شدی در فصل گرما

فرصت شد و بر این و بر آن گریه کردم

 

ابری رسید امّا کمی باران نیاورد

آتش گرفتم جای باران گریه کردم

 

گفتی زمانش می رسد بگذار و بگذر

بستم دو چشمم را چو طفلان گریه کردم

 

کشتار و قتل و غارت دنیا به ما چه ؟!

اینجا به فکر پوچ انسان گریه کردم

 

اندوه بی پایان تمام ای کاش می شد

می گفتم از شوقت خرامان گریه کردم

 

شوق « وصالت » شهر را در می نوردید

تا کس نگوید من هراسان گریه کردم

 

از : محمد علی رستمی (وصال)

سکوت و حسرت و آهم مرا به درد آورد

سکوت و حسرت و آهم مرا به درد آورد

بیا که با تو شبی خلوت شبانه کنیم

محمد علی رستمی

محمد علی رستمی / رفتنت را  اندکی باور کنم ...

 

من در آن صبح ،

 مانده بودم

رفتنت را

اندکی باور کنم ...

تا که دیدم

پای تو جا مانده است !

 

محمد علی رستمی

مناظره جالب شعرای قدیم و معاصر

 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام حال و فردا را

 

یکی بخشیده شهرش را یکی بخشیده دستش را

یکی مالش یکی هم روح و جسمش را

 

هر آنکس چیز بخشیده یقین از خویش بخشیده

نه حافظ کمتر از صائب نه صائب بیش بخشیده

 

سمرقند و بخارا کو ؟ و یا خالی ز شیرازی

سخن ها مانده اند اما برای نکته پردازی

 

محمد علی رستمی (وصال)

 

محمدعلی رستمی / برای گریه ی باران غمی بهانه کنیم

 برای گریه ی باران غمی بهانه کنیم

درون قصه ی لیلا دلی نشانه کنیم

 

سیاهی از شب و روزم رها نشد که نشد

میان صبح و سیاهی زهی کمانه کنیم

 

سکوت و حسرت و آهم مرا به درد آورد

بیا که با تو شبی خلوت شبانه کنیم

 

به بغض هم بنوازیم و در سکوت شبت

تمام زلف کجت را دوباره شانه کنیم

 

در امتداد نگاهت به وزن سوسن و یاس

به پای ناله ی بلبل غزل ترانه کنیم

 

بسوی ساحل فردا پلی زنیم از دل

برای شادی دلها دعا روانه کنیم

 

برای فصل «وصالت» هوا چه بارانیست

پس از طراوت باران هوای خانه کنیم

محمد علی رستمی (وصال میانه ای)

 

 

از شعرهای زیبای محمد علی رستمی

آشوب مکن دست مزن سلسله ها را

تا عشق کند حل همه ی مسئله ها را

 

گفتی غزلی به من یا دلکش و دیدم

ازشش جهت این هلهله ها غلغله ها را

 

تاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرش

باید که گره می زده ای حوصله ها را

 

تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد

بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را

 

پرزخم ترینم تو بدان لطف سرایش

بهبود نما اندکی از آبله ها را

 

دانیم ترابغض گلوگیر شد ارنه

یک آه تو نابود کند حرمله ها را

 

هرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودم

دیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها را

 

از : محمد علی رستمی(وصال)

نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است

نسیم امشب به گوشم گفت ؛ دلت نزد چمن باشد

و آنجا برکه ای کوچک پر از آب و سمن باشد

 

تو از دیوار من بگذر که من با تو نمی سازم

فرا رفتم ز دیوارت سراغم در عدن باشد

 

نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است

مگر دیوانه ای چون من گرفتار ثمن باشد

 

نگار اول و آخر سلامت را مهیا کن

کلام اولت کافیست تمامیی سخن باشد

 

هوای گریه پنهانی ، پر از احساس باران است

ترنم های بارانیت به وزن « تن تَ تـَن » باشد

 

درون لاله جا کردی و من آماده ی جنگم

نبرد آغاز می گردد ، تو جنگت تن به تن باشد

 

پــَـر پرواز تو آخر، مرا دیوانه می سازد

و می دانم تو می دانی مُـد آخر کفن باشد

 

« وصال » آماده باش امشب ، تفنگت را مهیا کن

که این آهو در این صحرا ، دلش اهل خـُتن باشد

 

محمد علی رستمی (وصال)

 

شعر محمد علی رستمی (وصال)

  سلامم ماند  از یاران نیامد     

 دلم دریا شد و طوفان نیامد

 

چرا گیتی چنین زایید ما را

که "عشق آسان" شد و آسان نیامد

 

من و نی از "نیستان" دور ماندیم

نیستان دود شد باران نیامد

 

به سختی کرد عادت درد هستی

طبیب آمد دلا درمان نیامد

 

چرا من بی سبب فریاد کردم

که گرگ آمد ولی چوپان نیامد

 

درون کوره راهی تا دم صبح

 فقط دیو آمد و انسان نیامد

 

ز اول مشت من وا شد برایت

نوشتم «آب ، بابا » ... نان نیامد

 

قطار برزخی فریاد سر داد

خطر آمد ، چرا دهقان نیامد

 

دیماه 1390 - محمد علی رستمی ( وصال )