شعر طنز عامیانه و عاشقانه

قول دادم که دگر عشق گدایی نکنم
 با تو حتی سخنی از سر زاری نکنم


گر دلم باز به دام دل سنگت افتاد
 قول دادم که دگر خامی و خواری نکنم


 ناز کم کن که دگر هیچ خریداری نیست
 قول دادم که دگر هیچ، کاری نکنم


گله کن هر چه که شد بارم کن
 قول دادم که دگر داد و هواری نکنم

من به پاییز تو عادت کردم
قول دادم هوس هیچ بهاری نکنم

 

شعر طنز خیلی جالب از ماجرای زن گرفتن یک شاعر طنز پرداز

شعر طنز خیلی جالب از ماجرای زن گرفتن یک شاعر طنز پرداز

 

 

 

صبح هر روز مادرم غُر زد

خواهرم هِی به من تلنگر زد

 

که بيا زن بگير آدم شو

فارغ از غصّه‌های عالم شو

 

که بيا زن بگير پير شدی

بی‌نهايت بهانه‌گير شدی

 

زن نداری، عبوس و غمگينی

زندگی را سياه می‌بينی

 

 کامل شعر در ادامه مطلب :

ادامه نوشته

شعر طنز ابوالقاسم حالت

شعر طنز ابوالقاسم حالت

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟
گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است


آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت
پنداشت که دارای اصول است و مرام است


آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید
پنداشت درست است نه دانه ست نه دام است


آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد
با هر که در این جا پی اغوای عوام است


آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی
پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلام است


آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت
دانائی تنها سبب جاه مقام است


آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش
گر جدی و پاک است و امین کار تمام است


آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست
گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است


آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز
پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است


آن کس که گمان می کند امروز در این بزم
مستی فقط آن است که از باده و جام است


آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت
آن منصب و آن مرتبه دارای دوام است


آن کو متأهل شد و پنداشت که با زن
جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

ابوالقاسم حالت

اشعار طنز و فکاهی / می توانی یک نفر را خر کنی

 

عشق یعنی اینکه تو باور کنی

می توانی یک نفر را خر کنی

کذب را هنگام فعل مخ زنی

آنچنان گویی که خود باور کنی

با دروغی جور شد گر امر خیر

راست را هرگز مبادا شرکنی

عشق همچون طایری توخالی است

راست گر در آن رود پنچر کنی

می شود چون موم در دستت اگر

از خودت حرف قلمبه در کنی

می توانی گر چه هستی بی سواد

شعرهای خوشگلی از برکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین، کذب محض

می شود جاری چو لب را تر کنی

می شود او عا شق تعریف هات

اندکی لب را اگر ترتر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد

وصف چشم و ابرو ی زیور کنی

پیش زیور نیز چون هستی مباد

نقل رنگ گیسوی آذر کنی

روی هم رفته نباید پیش زن

صحبت از معشوقه ای دیگر کنی

از دروغت خار گل میگردد و

می شود تقدیم یک بهتر کنی

گر پسر هستی بیابی دختری

یا اگر هم دختری، شوهر کنی

اینچنین عشقی است عشق پرفروغ

زندگی روی ستون ها ی دروغ

اشعار فکاهی / گفتم غم تو دارم

گفتم غم تو دارم

دادم نشان زبانی

گفتم چرا چنینی؟!

گفتا مگر ندانی؟

پرسیدمش مگر چیست؟

گفتا ز عاشقان نیست!

گفتم ولی تو عشقی!

گفتا بده بمن بیست

خندید و رو نهان کرد

گفتم مده عذابم

گفتا تو خود عذابی!

گفتم بیا بخوابم

گفتا به نیشخندی

بینی مرا بخوابی !

گفتم اسیر عشقم

گفتا پی جوابی؟!

گفتم سزایم این نیست

گفتا جهان چنین است

گفتم تو بی وفایی !

گفتا دل تو بشکست؟

گفتم نمانده قلبی

گفتا مگر جز این بود؟

گفتم تو دل شکستی

گفتا غمت همین بود !

ای داد از این جماعت در عاشقی چه رندند!

این بیوفا از اول قلب مرا ز جا کند !

اشعار فکاهی / مردان زن ذلیل

خدایا به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند مام

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که درگیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالانشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

اشعار فکاهی / ازدواج دوم مردان

مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند

بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند!

خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند!

دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند

چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند

خاک زیر پای خود، از گریه، هی! تر می کنند

روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند!

در میان گریه هاشان، یک نظر! با قصد خیر!!

بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند!

بعدٍ چندی کز وفات جانگداز! او گذشت

بابت تسلیّت خود! آن فکر دیگر می کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند

کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند!

از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند!

 

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

مرو تغییر جنسیت ! که دیگر نر نمی گردی

 

رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

چرا گفتی تو پنهانی از این بدتر نمی گردی

 

دروغی را که گفتی دارمش من یادگار از تو

خودت حرفی بزن باخود ! بجانت کر نمی گردی

 

خیانت کرده بودم من مگر از پیش من رفتی

دویدم هرچه دنبالت تو گفتی خر نمی گردی

 

به جانت هر چه از امراض تو دارم ، نمی دانی

شوم قربانی فهمت ! که دیگر  شر نمی گردی

 

پشیمان از طلا گشتم که اینجا جای ماها نیست

بمان در جای خود محکم ! تو دیگر زر نمی گردی

 

"وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

ز نامردی تو می گریی ، به شعرم بر نمی گردی

 

محمد علی رستمی "وصال"

شعری طنز گونه از پروین اعتصامی

عدسی وقت پختن، از ماشی


روی پیچید و گفت این چه کسی است


ماش خندید و گفت غره مشو


زانکه چون من فزون و چون تو بسی است


هر چه را میپزند، خواهد پخت


چه تفاوت که ماش یا عدسی است


جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند


تو گمان میکنی که خار و خسی است ...

پروین اعتصامی

شعر طنز میهمانی شب یلدا

        

چون تیر رها گشتـه ز چلّــــه شده ایم!

مهمان شمـــا در شب چلّـــــه شده ایم!


از برکت ایـــن سفـــــره ی الــوان شما 

 
تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!