ترجمه شعر خارجی

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
من خودم بودم و يک حس غريب
که به صد عشق و هوس مي ارزيد

من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم هر پنجره اي
که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
و خدا ميداند بي کسي از ته دلبستگي ام پيدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گيسوي بلند
و نه آلوده به افکار پليد
من به دنبال نگاهي بودم
که مرا از پس ديوانگي ام ميفهميد

آرزويم اين بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چيره به شفافي صبح
به خودم مي گفتم
تا دم پنجره ها راهي نيست

من نمي دانستم
که چه جرمي دارد
دستهايي که تهي ست
و چرا بوي تعفن دارد
گل پيري که به گلخانه نرست

روزگاريست غريب
تازگي ميگويند
که چه عيبي دارد
که سگي چاق رود لاي برنج

من چه خوشبين بودم
همه اش رويا بود
و خدا مي داند
سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود

جبران خليل جبران

ترجمه شعری از محمود درویش

 ترجمه شعری از محمود درویش :

عاشقی بد اقبالم
بخواب تا رویایت را ادامه دهم
بخواب تا فراموشت کنم
بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم ، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم
بخواب تا بدانم بیش از آنچه دوستت دارم دوستت می دارم
بخواب تا در میان بیشهّ انبوهی از لطیف ترین موها
بر تن آواز کبوتر گام بگذارم
بخواب تا بدانم در کدامین نمک می میرم
ودر کدامین عسل برانگیخته خواهم شد
بخواب تا دستانم را شماره کنم
تا آسمانها و شکل گیاهان را در تو بشمارم
بخواب تا گذرگاهی برای روحم حفر کنم
روحی که از سخنم گریخته و بر زانوانت فرو افتاده است....
بخواب تا بر من بگریی.

از بهترین شعرهای ویلیام شکسپیر

شاعر : ویلیام شکسپیر

دیگرت چه باک از گرمای خورشید

یا یورش های خشمگین زمستان،

کار این جهانی خود به سامان رسانده ای

به خانه بازگشته و مزدت ستانده ای.

نازپروردگان نیز همچو رفتگران

باید همه در خاک شوند.

دیگرت چه باک از نهیب زورمندان

تو از ضربت خودکامگان رسته ای.

دیگرت چه اندیشه ی خوردن و پوشیدن

در چشم تو بوریا با بلوط یکسان است.

اورنگ ها، دانش ، کیمیا نیز

باید همه در پی آیند و خاک شوند.

دیگرت چه باک از درخش آذرخش

یا خروش های هراس انگیز تندر.

دیگرت چه باک از افترا و ناروا

که شیون و شادی ات سرآمده است.

همه عاشقان جوان ، همه ی عاشقان

باید به تو بگروند و در خاک شوند.

ترجمه بهترین شعرهای خارجی از شعرای خارجی

عشق تو پرنده‌ای سبز است

پرنده‌ای سبز و غریب...

بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند...

 

چگونه آمد؟

پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی

که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،

باران که گرفت به دیدار من می‌آید،

بر رشته‌های اعصاب‌ام راه می‌رود و بازی می‌کند

و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند...

کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم...

*

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد

آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند

آن‌سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند

آن‌گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند

آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد

عشق‌ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌گیرد

بی آن‌که دریابم.

جزیره‌ای‌ست عشق تو

که خیال را به آن  دسترس نیست

خوابی‌ست

ناگفتنی... تعبیرناکردنی...

به‌راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویران‌گر؟

یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

*

تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌اندیشد...


از : نزار قبّانی

ترجمه از : سودابه مهیّجی

شاعر کیست ... اشعار خارجی

می‌گویند

شاعر

کسی است

که واژه ها را

به هم پیوند می‌زند

نادرست است

شاعر

کسی است

که واژه‌ها او را

کم و بیش

به هم پیوند می‌زنند

اگر بخت یار او باشد

اگر شوربخت باشد

واژه‌ها اما او را

از هم ‌م ی‌ گ س ل ن د . . .

از : اریش فرید

ترجمه از : خسرو ناقد