بهروز یاسمی :  چه قدر گل شدی امشب، چه قدر ماه شدی

بهروز یاسمی :

چه قدر گل شدی امشب، چه قدر ماه شدی

چه دل‌فریب شدی تو، چه دل‌بخواه شدی

 
غرور و سربه‌هوایی، چه عیب داشت مگر

که سربه‌زیر شدی باز و سربه‌راه شدی

 

تمام پنجره‌ها غرق بود در ظلمات

چراغ صاعقه‌ی این شب سیاه شدی

 
در آستانه‌ی آوار بود شانه‌ی من

که ناگهان تو رسیدی و تکیه‌گاه شدی

 
مرا ز راه به در کرده بود چشمانت

دوباره راه شدی نه! دوباره چاه شدی
 

دوباره چاه شدی تا بیفتم از چشمت

دوباره مرتکب بدترین گناه شدی

 

تو باز عاشق آن آشنا شدی دل من

چرا دوبار دچار یک اشتباه شدی!؟

اشعار بهروز یاسمی

 

دیری است در غیاب تو تحقیر می‌شویم

بازی‌چه‌ی تحجّر و تزویر می‌شویم

 

آزادی ای شرافت سنگین آدمی

این روزها بدون تو تعزیر می‌شویم


فوّاره‌ی رهاشده مصداق سعی ماست

پا می شویم و باز زمین‌گیر می‌شویم

 

قد راست می‌کنیم برای صعود و باز

از ارتفاع خویش سرازیر می‌شویم

 


امروز عقده‌ی دل‌مان باز می‌شود

فردا دوباره بغض گلوگیر می‌شویم


ما قلّه‌های مرتفع فتح‌ناپذیر

با سادگی به دست تو تسخیر می‌شویم


ای عشق! ای کرامت گسترده‌ای که ما

در پهنه‌ی زلال تو تطهیر می‌شویم


گر چه به اتهام تو تعزیر می‌کنند

گر چه به جرم نام تو تکفیر می‌شویم


اما بی‌آفتابِ حضور همیشه‌ات

مصداق بیت مختصر زیر می‌شویم:

 

یا در هجوم حادثه بر باد می‌رویم

یا روبه‌روی آینه‌ها پیر می‌شویم

بهروز یاسمی

 

بی تودنیای من ای دوست پر از تنهایی است

 

// بهروز یاسمی //

به همان قدرکه چشم توپر از زیبایی است         

بی تودنیای من ای دوست پر از تنهایی است    

         

این غزل های زلالی که زمن می شنوی

چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

 

چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام

گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

 

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم

ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

 

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن

حق به دست دل من؟ عقل؟ ویا زیبایی است؟

 

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خداوندکه معشوقه ی من بالایی است

 

این غزل نیز دل تنگمرا باز نکرد

روح من تشنه یک زمزمه نیمایی است