اردلان سرفراز / قلندرم قلندرم

شعر زیبای قلندر از اردلان سرفراز :

دربدر همیشگی ، کولی صد ساله منم
 خاک تمام جاده هاس ، جامه ی کهنه ی تنم
هزار راه رفتم ، هزار زخم خوردم
تا تو مرا زنده کنی ، هزار بار مرده ام
 شب از سرم گذشته بود
 در شب من شعله زدی
برای تطهیر تنم
 صاعقه وار آمده ای
قلندرم ، قلندرم
 گمشده ی دربدرم
 فروتر از خاک زمین
 از آسمان فراترم
قلندرانه سوختم ، لب از گلایه دوختم
 برهنگی خریدم و خرقه ی تن فروختم
 هوا شدی
نفس شدم
 تیشه زدی ، ریشه شدم
 آب شدی ، عطش شدم
سنگ زدی شیشه شدم

قلندرم قلندرم
 تهی ز قهر و کین شدم
برهنه چون زمین شدم
 مرا تو خواستی این چنین
ببین که این چنین شدم
 سپرده ام تن به زمین
خون به رگ زمان شدم
 سایه صفت در پی تو
راهی لامکان شدم
هیچ شدم تا که شوم
سایه ی تو وقت سفر
مرا به خویشتن بخوان
به باغ آیینه ببر

قلندرم قلندرم

اشعار عاشقانه اردلان سرفراز / راز و نیاز عاشق

هر گوشه‌ی این جهان تو را می‌جویم
در اوج سکوتم تو را می‌گویم
ای جان جهان و جانم از تو سرشار
دست از طلب تو من مگر می‌شویم 

 

هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامه 
خاموشی تو دریا، دریایی از کلامه 

دیدار تو غزل‌ساز، دست تو زخمه‌ی ساز 
چشم تو شهر آواز، دریچه‌ای به پرواز 

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابه 
بی‌آنکه من بپرسم دیدار تو جوابه 

با دست هر نوازش صد حرف تازه داری
تصویر روشن عشق در قاب روزگاری 

با تو بهانه‌ای هست، آبی و دانه‌ای هست 
از هر کجای بن‌بست راهی به خانه‌ای هست 

اردلان سرفراز :

راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیست 
وقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست 

ما بی‌نیاز گفتن، بی‌گفتن و شنیدن 
در حال گفت و گوییم در لحظه‌های دیدن 

تو با دل صبورت در ماندن و عبورت 
با من به گفت و گویی در غیبت حضورت 

اردلان سرفراز

روزی دل من که تهی بود و غریب (اردلان سرفراز)

اردلان سرافراز :

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید


در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید


چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید


در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست

 
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست


خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور


دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور

کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید


در باغ دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید


 

دلم تنگ است / اردلان سرفراز

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری

نه بیداری

نه دستی از سر یاری

مرا آشفته می دارد

چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم

به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاهی آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبک باران ساحل ها ندیدند

به دوش خستگان باریست دنیا

مرا درموج حسرت ها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب خواب پریشانی ست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

                     " اردلان سرفراز "

اردلان سرفراز / به دادم برس ای اشک

به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده


عزیزمه تا وقتی
نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
نشسته روبرویم
کسی که رفته بر باد
کسی ک ه عاشقانه
به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن


برای اون که سایه س همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن
دوباره عاشقم کرد
منو آباد کرد و
خودش ویرون شد از درد
بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته


نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک

اردلان سرفراز

بیو گرافی اردلان سرافراز

  اردلان سرفراز در سال 1329 در یکی از شهرهای کویری شیراز به نام داراب به دنیا آمد . او اولین فرزند خانواده ای اهل ادبیات بود و امید و آرزوی پدر و مادری جوان . اولین بار شوق نوشتن و سرودن را مادرش در او به وجود آورد اما شروع زندگی شاعرانه او در سال اول دبیرستان در دبیرستان فردوسی با تشویق یکی ازاستادانش به نام دانشمند شروع شد . استادی که برای اولین بار او را با ارزش نوشته ها و اشعارش آشنا کرد . استادانی دیگر هم بودند که نقششان در شکل گیری زندگی شعری او کم نبوده است که عبدالرحیم معزی از جمله ی آن استادان است . فعالیت حرفه ای اردلان سرفراز از زمانی آغاز شد که او به پیشنهاد پسرعموی مادرش کارش را به عنوان ترانه سرا با رادیو ایران و ارکستر جوانان آغاز کرد و پس از یک سال به خاطر مشکلاتی آنجا را ترک کرد . اما همان فعالیت ها کافی بود که اردلان سرفراز جوان را وارد دنیای حرفه ای ترانه و ترانه سرایی کند . ترانه ی شب او سومین ترانه ی او نیز بود که او را به شهرت رساند . او فعالیتش را با ترانه سرایی را پی گرفت که ترانه های غریب آشنا ، جاده ، دستای تو و آینه از جمله ی آن ترانه ها می باشند . او ترانه ی غریب آشنا را در ستایش عشق پاک مادرش به پدرش سرود که همیشه بی صبرانه منتظر بازگشت همسرش به خانه بود . در سال های اوج فعالیت ناگهان پدرش فوت کرد و او ناچار شد به زادگاه خود بازگردد آن هم برای سوگواری در غم پدر در راه همین سفر به زادگاه بود که ترانه ی جاده خلق شد . ترانه ای که به خوبی حال او را در آن لحظه توصیف می کند . همچنین ترانه های دستای تو و چشم من نیز حاصل همان سفر است و اندوه بی پایان او برای از دست دادن پدر .

لینک اشعار اردلان سرافراز - سایت گنجینه

 

شعری زیبا از اردلان سرفراز :

روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید