نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است
نسیم امشب به گوشم گفت ؛ دلت نزد چمن باشد
و آنجا برکه ای کوچک پر از آب و سمن باشد
تو از دیوار من بگذر که من با تو نمی سازم
فرا رفتم ز دیوارت سراغم در عدن باشد
نمی دانم که می دانی به تو دلدادگی جرم است
مگر دیوانه ای چون من گرفتار ثمن باشد
نگار اول و آخر سلامت را مهیا کن
کلام اولت کافیست تمامیی سخن باشد
هوای گریه پنهانی ، پر از احساس باران است
ترنم های بارانیت به وزن « تن تَ تـَن » باشد
درون لاله جا کردی و من آماده ی جنگم
نبرد آغاز می گردد ، تو جنگت تن به تن باشد
پــَـر پرواز تو آخر، مرا دیوانه می سازد
و می دانم تو می دانی مُـد آخر کفن باشد
« وصال » آماده باش امشب ، تفنگت را مهیا کن
که این آهو در این صحرا ، دلش اهل خـُتن باشد
محمد علی رستمی (وصال)
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۱/۱۳ ساعت توسط
|
گوشه گیری کرده بودم