شعر طنز ابوالقاسم حالت

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟
گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است


آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت
پنداشت که دارای اصول است و مرام است


آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید
پنداشت درست است نه دانه ست نه دام است


آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد
با هر که در این جا پی اغوای عوام است


آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی
پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلام است


آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت
دانائی تنها سبب جاه مقام است


آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش
گر جدی و پاک است و امین کار تمام است


آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست
گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است


آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز
پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است


آن کس که گمان می کند امروز در این بزم
مستی فقط آن است که از باده و جام است


آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت
آن منصب و آن مرتبه دارای دوام است


آن کو متأهل شد و پنداشت که با زن
جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

ابوالقاسم حالت