بیوگرافی نویسنده معاصر"مریم حسینیان"

 

بیوگرافی نویسنده معاصر"مریم حسینیان"از زبان خودش:

به گمانم یکی از شنبه های خدا، اواخر سال ببربوده که پدرم پشت قرآن جلد آبی قدیمی ، نوشت: امروز 17 اسفندماه ، خدا مریم را برای ما فرستاد.حالا این که چرا شناسنامه ام را اول فروردین 1354 صادر کرده اند، یعنی درست روزی که هیچ بنی بشری در اداره ثبت احوال حضور نداشته ، خودش داستانی است.زیاد یادم نمی آید مثل بقیه بچه ها از در و دیوار بالا رفته باشم که ای کاش این کار را می کردم! آنقدر نمره بیست گرفته ام که حالم از خودم به هم می خورد. می توانستم به جای این همه شاگرد اول بودن، موهای دختر همسایه را بکشم، زنگ خانه مردم را بزنم و فرار کنم و هزار تا کار خاطره انگیز دیگر انجام بدهم که الان اینقدر در به در چنین تصاویری برای داستانهایم نباشم.اولین داستانم را وقتی نوشتم که هفت ساله بودم. " بوته گل سرخ" خیلی زود میان دوستان و اقوام که خوشبختانه بسیار با ذوق و هنرمند بودند، مطرح شد و از همان موقع فکر می کردم داستان نویسی به هر حال باید بخشی از زندگی ام شود که شد!پدرم دوست داشت مهندس شوم. یعنی چون می دانست که از دکتر بودن خبری نیست، آرزویش را کمی عوض کرد. دانشگاه فردوسی و رشته مهندسی خاکشناسی، افقی طلایی در زندگی ام نبود. به محض اینکه درسم تمام شد و البته خیری هم از این دانشگاه ندیدم، به ندای درونی ام گوش دادم و در فاصله ای کمتر از یازده ماه، اولین مجموعه داستانم را با عنوان " حتی امروز هم دیر است" به دست ناشر سپردم که خوب مثل تجربه اول دیگران بود.حوالی سال 1380 همکاری ام را با دوستان انجمن ادبیات داستانی خراسان آغاز کردم که سرفصل تازه ای را برایم گشود. همان زمان در رشته ادبیات فارسی مشغول به تحصیل شدم و سوسوی طلایی افقی را در نگاه استاد بزرگوارم دکتر علایی یافتم. انجمن و دانشکده ادبیات سرآغاز دوستی های ارزشمندی برایم بود که علی رغم میل باطنی ام پایم را به عرصه مطبوعات هم گشود و تجربه های تازه ای را برایم به ارمغان آورد. حاصل این سالها، قلم زدن در نشریات ، روزنامه ها و مقالات جسته و گریخته برای این و آن بوده است. عجیب ترین اتفاق زندگی ام ورود به کانون پرورش فکری کودکان ونوجوان است. قرار بود بروم برای نوجوانان کارگاه داستان نویسی برگزار کنم که نمک گیر شدم و همان جا ماندم که ماندم.تجربه کار با کودکان و نوجوانان به یقین بخش پررنگی از زندگی ام خواهد بود. آنقدر از بچه ها آموخته ام که حس می کنم کوله بار عاطفه ام سنگین تر شده است. بهترین دوستانم در حال حاضر کودکان و نوجوانانی هستند که عاشقانه دوستشان دارم و شاید دنیا را با دنیایی که آنها برایم ساخته اند ؛ عوض نکنم.در این سالها ، نوشتن را هرگز فراموش نکرده ام. " ماریا انگشت" مجموعه ای کوچک از تکنیکهایی است که زمانی مشق می کردم . دو کتاب "بوی تن آهو" و " کارگاه داستان" هم تجربه مشترکی است با دیگر دوستان داستان نویس .فکر می کنم اگر انگشتان دو دستم را دو بار بشمارم ، کارگاه داستان در مشهد و داوری بخش داستان جشنواره ها ی شهرستان ها ، استان خراسان و کشور را برگزار کرده ام

خدا کند باز هم داستان بنویسم.

بر گرفته از وب سایت این نویسنده "این یادگاری از من است"